موتوپیا

موتوپیا

شهر آرمانی را اتوپیا گویند ؛ موتوپیا شهر آرمانی محمد است !

بایگانی
پربیننده ترین مطالب
پیوندها

اگر بگویم ممکن است کل عمر در مسیر غلطی پیش رویم ممکن است با پوزخند پاسخم دهید . مگر می شود ؟ ما مسلمانیم ، الحمدلله شیعه هستیم و در طول  عمرمان سعی کرده ایم بر سبیل حق قدم برداریم . مواردی لغزیده ایم اما مگر نشنیدی خداوند گفته هر کس در مسیر ما تلاش کند ما به راه حق هدایتش می کنیم ؟

خب دقیقا اشکال من به خودمان همین است ؛ چرا فکر می کنیم تلاش در راه حق فقط عمل به احکام است ؟ اعتقادات اگر مهم تر از احکام نباشند کمتر نیستند . آن وقت ما برای اعتقادات چه کرده ایم ؟ کمی تفکر ساده در اصول دین (آن هم اگر حالش را داشته باشیم)سپس به آیین پدرانمان درآمده ایم . از این می گذرم که اگر در آمریکا به دنیا می آمدیم احتمالا یک بی دین در عمل بار می آمدیم . اصل موضوعه می گیرم که خدایی هست ، اسلام حق است ، تشیع هم همچنین . اما چرا فکر می کنیم تقریر ما از تشیع بر حق است . چه استدلالی داریم ؟ دوستانی دارم مسلط بر قرآن و حدیث ، آن گاه ولایت فقیه با این بسط را ولایت طاغوت می دانند . دوستانی دارم که اصلا به فقه جواهری اشکال دارند .

تازه اصل موضوعه گرفتم از میان فرق شیعی ، تشیع 12 امامی بر حق است ؛ با این وجود روحتان هم خبر ندارد چه تقریر های مختلفی از تشیع 12 امامی موجود است. ممکن است بگویید اگر بر حق بودند خبردار می شدیم . خب اگر این حرف را می زنید اصلا جستوجوگر خوبی برای حقیقت نخواهید بود . قدرت می تواند یک ایدئولوژی را به چشم بیاورد و دیگری را از چشم بیندازد .

حتما می پرسید چه می خواهم بگویم ؟ می خواهم بگویم حتی اگر انسان بسیار باتقوایی هستید خیال نکنید دیگر تمام است . چه بسیار باتقواهایی که در اعتقاداتشان دچار اشکال بودند ، از من می پرسید چه اشکال دارد به هرحال آدم های خوبی بودند و به بهشت می روند و من دوباره سطر اول را تکرار میکنم : از کجا مطمئنید تلاش در راه حق فقط مربوط به احکام است ؟ وقتش است بگویم اعتقادات حتی از احکام مهم تر است . چرا که معتقد به حقیقت حتی اگر عمل نکند می داند کجای کارش می لنگد اما جاهل مرکب به ظاهر باتقوا ممکن است موی در دین سپید کند اما هیچ بویی از دین نبرید .

به هرحال به نظرم لازم است در کنار برنامه ای که برای رشد در عمل به واجبات و ترک محرمات داریم برنامه ای جدی برای ساخت اعتقاداتی محکم داشته باشیم . حتی لازم است اصول موضوعه ای که ذکر شد را مورد شک قرار داد و از اول به چیدن قلعه ی عقیده هایمان بپردازیم . اگر این کار را نکنیم و بیخیال باشیم هیچ تضمینی برای سعادت وجود ندارد . خدا عقل داده ، پیامبر و امام فرستاده دیگر مابقیش گردن خودمان است. هرچند به ظاهر این چنین است .

البته تلاش در این راه باید خالصانه و همه جانبه باشد ؛ اگر می دانستید علمای بزرگ چه اختلافاتی با هم داشتند ممکن بود قید کل مسیر را بزنید اما باید بگویم به نظرم آن آیه اینجا به درد میخورد ؛ اگر در راه خدا تلاش کنید به راه حق هدایت می شوید حالا یا در این دنیا یا در آن دنیا . مهم حرکت است که باید مستمر و خالصانه باشد .


  • سراسر گنگ

امشب با جفت چشم هایم چیزهایی را دیدم که باورش نمی کنید مگر اینکه دنیایتان را تغییر دهید . می دانم ، می دانم ؛ چه درخواست نا به جایی . منی که همه اش را با تمام وجود به نظاره نشستم هنوز شک دارم آن وقت از شما می خواهم باور کنید اما حاضرم به کتاب مقدس قسم بخورم هر چه می گویم امشب پیش چشمان من رخ داده اند .


نور به چشمانم بازگشته بود ، آرام آرام محیط خودش را نمایان می ساخت . اطرافم پر بود از خالی . سراسر سفید اتاق هر رنگ دیگری را غریبه جلوه می داد . میز تحریری رو به رویم قرار داشت با حدود 7 متر فاصله . ناگهان جا خوردم . بین ما موجودی لاغراندام ولو شده بود ، پشتش به من بود . بدنش از کبودی پر بود و خون مردگی ، انگار از ارتفاع بلندی پرت شده باشد. لختِ لخت جنین وار دور خود پیچیده بود . زیر سرش جای بالشت کتاب چیده . بدنش تکان خفیفی خورد و آهسته خودش را به سمت من برگرداند . صورتش را که دیدم درجا خواستم چشمانم را بگیرم اما دیدم نمی توانم . آن گاه متوجه شدم روی صندلی همان میز ، محکم گرهم زده اند . دو گیره ی فلزی چشمانم را کاملا باز نگه می داشتند و هر تقلایی برای بستن پلک هایم تمسخرآمیز بود .

چاره ای نبود ، باید همه چیز را می دیدم . اما موجود رو به رو انگار مرا نمی دید . در چشمانش سردی عمیقی موج می زد . چشمانش کافی بود تا هر انسانی را بخشکاند . رد نگاهش را دنبال کردم . به لوله ای منتهی می شد که آیزان از سقف بود . نمی دانم می خواست تف بیندازد یا آب دهانش روانه شد . زمان ضعف ، مرز خشم و استیصال غیرقابل شناخت می شود .

چهار دست و پا خودش را به میز کشاند . دست راستش را نامنظم روی میز می کشید . چیزی را دنبال می کرد . سپس یافتش . نمی دانید چه شعفی پیدا کرده بود . توجه ام را به دستش جلب کردم . یک خودنویس بود ، با سری تیز و فلزی .

چرا باید یک خودنویس اینقدر مهم باشد ؟ 7 ثانیه نگذشته بود که با تمام توان سرش را با آن برید . می گویم برید یعنی بیخ تا بیخ کله اش را . سکوت مطلق فضا را صدای تیزِ تیغ می برید . حتما ترس برتان داشته . من هم باید می ترسیدم اما خونسردی عجیبی در تک تک سلول هایم حس می کردم . نمی دانم چرا ، فقط می دانم خونسرد بودم ، به حدی که متوجه کج بریدن سرش هم شدم.

با دو دستش سرش را گرفت و با تکانی از آخرین رگ جدایش ساخت . بسیار با احترام آن را روی میز گذاشت . مسحور شده بودم . خون از رگ هایش فوران می کرد و سمت من جریان پیدا می کرد .چشمانش هنوز سرد بود اما رگه هایی از امید به آن نفوذ کرده بود . با دقت نگاهش کردم ، انگار می داند چکار دارد می کند. بدنش که حالا مستقل عمل می کرد به پایه ی میز تکیه زد . چه منظره ای بود . حیف که از وصفش عاجزم .

حالا که مجبور نبود سنگینی سرش را حمل کند می توانست روی پاهایش بایستد . لنگ لنگان خودش را به من رساند . دستش را به جیبم برد . پاکت سیگار و کبریت را برداشت . به سمت سر برگشت . سیگار را روی لبش گذاشت . منتظر ماند خون به زیر پایم برسد سپس کبریت را آتش زد .

بعد از آن تنها چیزی که یادم مانده آتش است و داغی مضاعف پوستم .


  • سراسر گنگ

یک سرخوشی دوره ای داریم و یک خوشی عمیق دائمی ؛ اکثرا در فعالیت هایی که اولی را حاصل می کنند دنبال دومی هستیم و خب چون حاصل نمی شود غم هیچ وقت از زندگی ما به طور کامل رخت بر نمی بندد تا حدی که گمان میکنیم غم جز لاینفک زندگی هر انسانی است تا اینطور کمی خودمان را دلداری دهیم . افسوس که نمی فهمیم از اصل غلط رفته ایم . دومی را باید از راه  خودش پیگیر باشیم و راهش از شناخت می گذرد ، یک پیچ خطرناک را به نام رنج از سر می گذراند و سپس نزدیک مقصد عشق را بغل می کند و در نهایت به خوشی عمیق دائمی می رسد که با هیچ چیز زائل شدنی نیست چرا که از درون گرما می گیرد آن هم گرمایی  متصل !  و در این نقطه انسان دائم الشکر می شود . از این رو شیطان دست روی بهترین نقطه گذاشت و قسم خورد که نگذارد  بندگان شکرگزار باشند مگر عده ای قلیل که خارج کردن آنها از مسیر شکر برایش غیر ممکن است . و حقیقتا در این قسم موفق شده است ؛ نشانه اش وضع جهان موجود !

اینکه می خواهی جز آن قلیلی بشوی که به مرحله ی شکر می رسند یا جز اکثریتی که کل عمر سگ دو میزنند برای سرخوشی های دوره ای بر عهده ی خودت است ، اما اگر تصمیم گرفتی به سمت لذت عمیق قدم برداری باید نگاهت عمیق شود ، فکرت عمیق شود ، قلبت عمیق شود و در نهایت روحت عمیق شود تا بتواند ظرفی برای لذت عمیق باشد . و خب این عمیق شدن ها به آسانی به دست نمی آید . اما لذت خود همین قدم زدن های قبل از رسیدن به مقصد هم خیلی از آن سرخوشی های دوره ای بیشتر است .


شب به سر رسیده ، وقت صبوح و مستی است !


پ.ن : این مطلب ۶ مهر نوشته شده ؛ امشب که میخوانمش انگار یک پیر دارد راه را نشانم می دهد و چه قدر از این مصاحبت لذت می برم . انگار نه انگار خودم نوشتمش . 

  • سراسر گنگ

همیشه متفکرین را ترجیح داده ام به کسانی که صرفا اطلاعات زیاد دارند.

البته مواد خام زیاد ، فکر را غنای بیشتری می بخشد اما مسلما اطلاعات زیاد کسی را متفکر نمی کند . حتی اگر کند متفکر درجه یکی نخواهد شد . کسی متفکر می شود که فکر کند ، فکر کند و فکر . عده ی کمی این را ذاتی دارند اما دیگران برای ملکه کردنش باید انقلاب ها کنند . حتما با خودتان می گویید این فکر چه مشخصه ای دارد و در چه زمینه ای است ؟

گستره اش وسیع است و تقریبا همه چیز را در بر می گیرد اما شاخصه اش ؛ یکی از شاخصه های مهم آن لایه ای بودنش است . مردم عادی در افکارشان به لایه ی اول یا نهایتا دوم اکتفا می کنند اما یک متفکر در پس کشف هر لایه تشنه ی لایه بعدی می شود .

شاخصه دیگر حفظ دید کلی همزمانِ شکافتِ لایه هاست .

راس مثلث این شاخصه ها را هم دید منظومه ای تشکیل می دهد .

بعدها راجع به اینها بیشتر خواهم نوشت اما در این پست حکم مقدمه را دارند .

از وقتی یادم می آید این شاخصه ها در تفکراتم پررنگ بوده اند . اصلا این نوع تفکر ذاتی من است . شاید به همین دلیل متفکرین را بر دایره المعارفی ها ترجیح می دهم . 

هنگامِ کسب اطلاعات ، عصاره ی فکری آن را می گیرم و بقیه را دور می ریزیم . و از آن برای تکمیل قصر ذهنی ام استفاده می کنم.

به خاطر همین ها و چیزهایی که بعدا خواهم گفت همیشه در تفکراتم موجب خرسندی و گاهی هم شگفت زده شدن اطرافیانم شده ام . زمینه اش هم چیزهای متفاوتی بوده ؛ از رسیدن به نظریه ی علامه طباطبایی در باب تصور و تصدیق بگیر تا رسیدن به نظریه ی مرحوم بهبهانی در جوابِ اشکالات وارد بر تعریف مفرد . زمان رسیدن به اینها ، حدود 5 دقیقه سرکلاس بود . حتی در مورد اول ، همزمان سیر تفکرم را با کلمات بیان می کردم و 5 دقیقه طول کشید تا از نظریه ی ساده ی تصور و تصدیق به پیچیده ترین و بروز ترینش برسم که بعد استاد فرمود نظریه ی علامه هم همین است و بعد شگفت زده کلا منطقم را 20 داد. با اینکه بیشتر وقت ها خواب بودم .

هدفم از گفتن اینها این است که اگر خودمان را به سمت متفکر شدن سوق بدهیم در هر زمینه ای که وارد شویم می توانیم فوق العاده عمل کنیم و حتی راه های هزار شبه را یک شبه طی کنیم .

اما برسم به نکته ی اصلی پست ؛ اگر از تفکر نترسیم و شروع به تقویت خودمان در این امر کنیم ، به مرور می توانیم جهان ذهنی قوی و منسجمی برای خودمان و دیگران بسازیم . شاید حتی یک مکتب فکری .نوشتن این تفکرات هم می تواند کمک رسان باشد البته اینطور هم نشود که هر چه دم ذهنمان رسید بنویسیم . حداقل تفکراتی باشد که حالا حالا ها خراب نشود هرچند متفکر به مرور زمان پخته تر فکر می کند و نوشته هایش هم تغییر می کند .

پ.ن: این دو پست و پنج پست بعدی نماینده ی 7 زمینه ای خواهند بود که از این پس در موتوپیا پیش خواهم برد .

پ.ن : قالب جدید اقتباسی از عصفور است . تا اینجای کار به نظرم شکیل ترین قالب بیان است .

  • سراسر گنگ

بلاگ چجور جایی است ؟

سوالی مهم که اکثر بلاگر ها برایش جواب مشخصی ندارند .

بار ها به این سوال فکر کرده ام تا جایی که راجع به آن می توانم یک فصل جامع  بنویسم .

 ابتدا لازم است بگویم وبلاگ صد در صد شخصی نیست . اگر قرار است بلاگر خودش را در برابر مخاطب مسئول نداند می تواند به جای بلاگ در سررسیدش بنویسد . اما وقتی بلاگ را برای نوشتن انتخاب می کند لابدِ از توجه به مخاطب است .

حتما مخاطبین قند در دلشان آب شده ، یکی به نعل زدیم حالا نوبت میخ است . در بلاگ نویسنده حرف اول را می زند نه مخاطب . پس بلاگر با غرضی خاص می تواند هر چه دل تنگش می خواهد بنویسد .

البته همانطور که هرکسی آشپزی می کند ، آشپز نیست ؛ هر بلاگری هم که استفاده از حروف الفبا را بلد است (باور کنید بعضی ها همین هم بلد نیستند .)  ، بلاگر نیست .

وبلاگ دو جنبه ی شخصی و عمومی دارد که زیاده روی در هرکدام ارزشش را پایین می آورد .

مطالب بلاگ باید برای مخاطبینش مفید باشد اما این نباید باعث شود که وبلاگ پر شود از مطالب مفیدی که نقش نویسنده در آن فقط انتخاب مطالب است . بلاگی ارزشمند است که دید نویسنده ی آن مثل روح در تن مطالبش جریان داشته باشد . برای این امر راه های مختلفی وجود دارد . می توان مثل فیش نگار هدفمند مطالب را انتخاب کرد و پیش برد . یا مثل اینترنال آدر در کنار معرفی تفکراتی که بر می گزیند پست هایی هم راجع به زندگی شخصی منتشر کرد منتهی جنبه هایی را بازگو کرد که برای مخاطب مفید باشد . یا می توان نئوتد طور نگاه شخصی خود را زیرپوستی به مطالب تزریق کرد. به هرحال باید روشی را اتخاذ کنیم و وبلاگ را از خودمان تهی نکنیم که به نظرم اصیل ترین اصل وبلاگ نویسی همان نگاه شخصی وبلاگ نویس است .

البته همانطور که گفتم اگر در این زمینه افراط شود وبلاگ ارزش خود را از دست می دهد . متاسفانه این روزها وبلاگ های شخصی زده ( بر وزن غرب زده ) بیان را با هندوستان اشتباه گرفته و همین الان که این پاراگراف را خواندید به حتم یکی دیگر از این وب های گهربار پا به عرصه ی وجود گذاشته است .

دیگر خودتان حساب کنید آمار رشدشان چقدر است . 

خلاصه اش کنم ؛ وبلاگ یک جنبه ی شخصی دارد و یک جنبه ی عمومی ، وبلاگ نویس خوب کسی است که اعتدال را در این زمینه رعایت کند .به اندازه ی وبلاگ نویس های بیان هم برای رعایت این اصل راه و روش خاص وجود دارد. شما می توانید از یک باتجربه تقلید کنید ( تقلیدی شایسته) یا روش خاص خودتان را ابداع کنید .

پ.ن : بازنشر این مطلب بدون ذکر منبع هم جایز است .

پ.ن : به نظرتان باز راجع به وبلاگ و وبلاگ نویس بنویسم یا نه ؟

  • سراسر گنگ